پارت سیزده :

بوق هشدار درست همان لحظه‌ای بلند شد که حافظ دستش را روی دکمۀ خروج گذاشته بود. صدای تیزش مثل تیغی در هوا از لایۀ اول آزمایشگاه گذشت و مهوان بی‌اختیار چرخید.
نور قرمز از سقف پایین می‌زد. لوله‌های شفاف شیشه‌ای در فشار افتاده بود. صدای مکش هوا نفس آدم را پس می‌زد. حافظ طبق قاعده‌ای که خودش وضع کرده بود، باید بیرون می‌رفت؛ اما ایستاد. چند سانتی‌متر از در، در مرز درستی و غریزه.
صدای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    0

    با اینکه از بخش های تخصصی چیزی نمیفهمم ولی از خوندنش نهایت لذت رو میبرم. چون کلی تحقیق و تلاش پشتشه👌👌👌

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    1

    واقعا خیلی کنجکاوم ببینم این همه اطلاعات دقیق رو از کجا دارین.احتمالا رشته دانشگاهیتون مرتبط بوده چون اگر نبوده باشه واقعا کار خیلی سختیه نوشتن داستان با این جزئیات. مرحبا دارین

    ۴ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهتون عزیزم از یک نفر متخصص در این رشته کمک گرفتم

    ۴ ماه پیش
  • مبینا

    1

    خب پس کارتون حتی سخت تره چون باید اطلاعاتی که فرد دیگه ای در اختیارتون قرار میده رو در بطن داستان بیارین و بدونین چی ازش بپرسین که به درد داستان بخوره و...خلاصه که دست مریزاد❤️ 🔥

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    خسته نباشی حنانه جون عالی بود عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    وای این همه اصطلاح روچطورنوشتید انقدکامل و دقیق دمتون گرم

    ۹ ماه پیش
  • فاطی

    0

    کاش بعضی وقتها دیدارها جای دیگر رخ میداد.. فصل دل دادن و نخواستن..فصلی که شروعش با عشق آغازشود پایانش چگونه خواهدبود

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    0

    مهوان چه زود داره از حافظ خوشش میاد

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!